امشب همه چیز رو به راه است 

امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز آرام.....آرام ... باورت می شود ؟
دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو "
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
که چگونه.....!
برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت ...

That Is Love
Love is a strange and beautiful thing,
It spans time and space, distance is no object to love.
You will wait forever for the one you love,
Travel wherever you need to be with them.
When you are in the arms of the one you love,
That love can make a moment last a lifetime,
Yet make a lifetime seem no more than a moment.
When love is distant it grows strong,
When it returns it flowers.
People crave it, strive for it, fight for it, and die for it,
And when they find it, they know they are complete.
For in the arms of the one we love is wholeness,
Belief, completeness, passion, and security.
The one we love is someone for whom we would do anything,
And never ask for anything in return.
It produces a love of all that person is and will ever be,
Regardless of what that may mean to me.
Love knows that when you are away,
That you are still loved, cherished, thought after, and missed
By the one you love,
And they know that you love them back.
That is Love.
- Nicolas Blackmore -
نوشته شده توسطآرمان در چهارشنبه 18 شهریور1388 ساعت 2:42 |
لینک ثابت |
مهربانی ممنوع...!
مهرباني ممنوع !
دست سوزنده مشتاقت را
در نهانخانه ی جيبت بگذار
تا كه پابند نباشي به كسي دست بدهي
خارهايي هستند كه ز سر پنجه ی دوست، با سرانگشتانت مي جنگند
دوستي مسخره است
مهرباني ممنوع !
و تو اي دوست ترين

در نهانخانه ی جيبت بگذار، دست سوزنده ی مشتاقت را
من و تو
بايد از سلسله ی بايدها, دستهامان را زنجير كنيم
با زبان دگران لحظه هامان را تفسير كنيم
و نگوئيم كه بازيگر يك قصه معتبريم
كاش ميدانستي
كه نبايد حس كرد، كه نبايد دل بست
در فضايي كه پر از همهمه ی آدمهاست
من گرفتارترين تنهايم ، تو گرفتارترين
دل ما بسته وابستگي است
قصه ی بودن من ، طرح يك خستگي است؟

...... کودکی ......
وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر خجالت ميكشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي ميخوانند ، دست تكان بدهي
خجالت ميكشي دلت شوربزند براي جوجه قمريهايي كه مادرشان برنگشته
فكرميكني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم ــ همانهايي كه خيلي بزرگ شده اند ــ دلشوره هاي قلبت را ببينند و بتو بخندند
وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر نميترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد ، حتي دلت نميخواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني
ديگر دعا نميكني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نميكني كاش قدت ميرسيد و اشكهاي آسمان را پاك ميكردي !
وقتي بزرگ ميشوي ، قدت كوتاه ميشود ،آسمان بالا ميرود و توديگر دستت به ابرها نميرسد، و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چی بازي ميكنند
آنها آنقدر دورند كه حتي لبخندشان را هم نمي بيني ، وماه ـ هم بازي قديم توـ آنقدر كمرنگ ميشود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي ، پيدايش نميكني !
وقتي بزرگ ميشوي ، دور قلبت سيم خاردار ميكشي وتمام پروانه ها رابيرون ميكني وهمراه بزرگترهاي ديگر در مراسم تدفين درختها شركت ميكني
وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را مي خواني !
ويكروز يادت مي افتد كه سالهاست تو چشمانت را گم كرده اي ودستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي !
آنروز ديگر خيلي دير شده است ....
فرداي آنروز تو را به خاك ميدهند
و ميگويند :
خيلي بزرگ شده بود
.
.
.
نوشته شده توسطآرمان در چهارشنبه 1 آبان1387 ساعت 10:31 |
لینک ثابت |
خدایااااااااااا...

خدایا چقدر از تو دور شده ام
احساس میکنم مدتهاست که رهایم کرده ای
یا شاید مرا به دیگران سپردی
پیشترها همیشه دستهای نوازشگرت را روی دل زخمی ام احساس میکردم
پیشترها وقتی دلتنگ بودم میـآمدی روی تختم و درست کنار من مینشستی
و با حضورت آرامشی به من میدادی و میرفتی .
میدانم کسی نمیتواند بپذیرد
که من و تو درست کنار هم مینشستیم
و گاهی روبروی هم
و تو از عرش خدایی ات
به فرش اتاقم پا میگذاشتی .
کسی باور نمیکند که پیشترها حضورت و وجودت را لمس میکردم
پیشترها همه چیز فرق میکرد
پیشترها هر شب در بزم تنهایی ام حضور داشتی
پیشترها تو فقط خدا نبودی ، دوست بودی ؛
پیشترها سجاده را که میگشودم ....
میدانم .
مدتهاست که سجاده ام را باز نکرده ام .
دلم برای سجاده کوچکم
که جهانی بزرگ و لایتنهای را
در تار و پود خود جای داده ؛ تنگ شده است
معبودم ؛ چگونه از تو دور شدم ؟
تو را گم کرده ام
تو را کم آورده ام
دلم را خالی میکنم
برگرد
به خانه ات برگرد
نوشته شده توسطآرمان در سه شنبه 20 آذر1386 ساعت 19:16 |
لینک ثابت |
دوستت دارم...
چشمهايت را در چشمهايم خيره کردی و آهسته گفتی
دوستت دارم
در آن هنگام که در دلم فرياد می زدم من هم دوستت دارم
بيشتراز آن چه که فکرش را می کنی
اشکهايم بی اختيار روانه گونه هايم شدند
سرم را آهسته بر روی شانه هايت گذاشتی
موهايم را نوازش کردی
لبانت را بر لبانم نزديک کردی
و بوسه گرمی از لبانم چيدی ، دستهای سردم را در
دستهای گرم و لطيفت فشار دادی
گفتم... می دانی

می خواهم تا خود سپيده صبح در آغوشت باشم
و برای هميشه در کنار هم باشيم.... عطر نفسهايت را
نزديک نفسهايم احساس کنم
ستاره ها در آسمان چشمک زنان جشن با شکوهی را
آغاز کردند... همه جا تاريک بود
قطرات باران يکی يکی و خيلی آهسته صورتمان را
نوازش می داد
پرنده خوش آوازی بر شاخه درخت نشست
تــو به آسمان نگاهی کردی و من همان طور که در
چشمهايت خيره شده بودم لبخند زنان فرياد زدم
نــــگاه کن
نـــگاه کن ...! پرندگان زمستانی چگونه در دل من خود
را گرم می کنند
و
ماه نيمه٫ در طراوت روحم٫ نيمه ديگر خود را می جويد
ببين... چگونـــه تـــو را دوســـت دارم
که آفتاب يخ زده در رگ هايم می خزد و در حرارت خونم
پناهی می جويد
دوستــــت دارم
نوشته شده توسطآرمان در شنبه 24 شهریور1386 ساعت 16:37 |
لینک ثابت |
يكي بود يكي نبود...
يكي بود يكي نبود،
اوني كه بود تو بودي و اوني كه نبود من بودم !
يكي داشت و يكي نداشت، اوني كه داشت تو بودي و اوني كه تو رو نداشت من بودم!
يكي خواست و يكي نخواست، اوني كه خواست تو بودي اوني كه بي تو بودن رو نخواست من بودم!
يكي آورد و يكي نياورد، اوني كه آورد تو بودي اوني كه جز تو به هيچ كس ايمان نياورد من بودم !
يكي برد و يكي باخت، اوني كه برد تو بودي اوني كه دل به تو باخت من بودم.

نوشته شده توسطآرمان در پنجشنبه 4 مرداد1386 ساعت 10:25 |
لینک ثابت |
مادر
The Mother
1. When you were 1 year old, she fed you and bathed
you. you thanked her by crying all the night.
2. When you were 2 years old, she taught you to walk.
You thanked her by running away when she called.
3. When you were 3 years old, she made all your meals
with love. You thanked her by tossing your plate on
the floor.
4. When you were 4 years old, she gave you some
crayons. You thanked her by coloring the dinning room
table.
5. When you were 5 years old, she dressed you for the
holidays. You thanked her by looping into the nearest
pile of mud.
6. When you were 6 years old, she walked you into
school. You thanked her by screaming, "I'M NOT GOING".
7. When you were 7 years old, she bought you a
baseball. You thanked her by throwing it through the
next-door-neighbor window.
8. When you were 8 years old, she handed you an ice
cream. You thanked her by dripping it all over you
lap.
9. When you were 9 years old, she paid for piano
lessons. You thanked her by never even bothering to
practice it.
10. When you were 10 years old, she drove you all day,
from soccer to gymnastic to one birthday party after
another. You thanked her by jumping out of the car and
never looking back.
11. When you were 11 years old, she took you and your
friends to the movies. You thanked her by asking to
sit in the different row.
12. When you were 12 years old, she warned you not to
watch certain TV shows. You thanked her by waiting
until she left the house.
13. When you were 13, she suggested a haircut that was
becoming. You thanked her by telling her she had no
taste.
14. When you were 14, she paid for a month away at
summer camp. You thanked her by forgetting to write a
single letter.
15. When you were 15, she came home from work, looking
for a hug. You thanked her by having your bedroom door
locked.
16. When you were 16, she taught you how to drove her
car. You thanked her by taking it every chance you
could.
17. When you were 17, she was expecting an important
call. You thanked her by being on the phone all night.
18. When you were 18, she cried at your school
graduation. You thanked her by staying out partying
until dawn.
19. When you were 19, she paid for your college
tuition, drove you to campus, carried your bags. You
thanked her by saying good-bye outside the dorm so you
wouldn't be embarrassed in front of you friends.
20. When you were 20, she asked whether you were
seeing anyone. You thanked her by saying "It's none of
you business".
21. When you were 21, she suggested certain careers
for your future. You thanked her by saying "I don't
want to be like you".
22. When you were 22, she hugged you at your college
graduation. You thanked her by asking whether she
could pay for a trip to Europe .
23. When you were 23, she gave you furniture for your
first apartment. You thanked her by telling your
friend it was ugly.
24. When you were 24, she met your fiancï؟½ and asked
about your plans for the future. You thanked her by
glaring and growling, "Muuhh-ther, please!"
25. When you were 25, she helped to pay for your
wedding, and she cried and told how deeply she loved
you. You thanked her by moving halfway across the
country.
26. When you were 30, she called with some advice on
the baby. You thanked by telling her, "Things are
different now."
27. When you were 40, she called to remind you of a
relative's birthday. You thanked her by saying you
were "really busy right now."
28. When you were 50, she fell ill and needed you to
take care of her. You thanked her by reading about the
burden parents become to their children.
29. And then, one day, she quietly died. And
everything you never did, came crashing down like
thunder on your heart.
IF SHE' S STILL AROUND, NEVER FORGET TO LOVE HER MORE
THAN EVER.
AND IF SHE' S NOT,
REMEMBER HER UNCONDITIONAL LOVE.
نوشته شده توسطآرمان در جمعه 25 خرداد1386 ساعت 11:4 |
لینک ثابت |
زیبایی قلب
روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا
می کرد که زیباترین قلب را در
تمام آن منطقه دارد . جمعیت زیادی جمع شدند . قلب
او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود . پس همه
تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون
دیده اند . مردجوان , در کمال افتخار , با صدایی بلندتر به تعریف
از قلب خود پرداخت . ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت
آمد و گفت :" اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست ."
مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب
پیرمرد نگاه کردند . قلب او با قدرت تمام
می تپید . اما پر از
زخم بود . قسمتهایی از قلب برداشته شده و تکه هایی
جایگزین آنها شده بود. اما آنها
به درستی جاهای خالی
را پر نکرده بودند و گوشه های دندانه دندانه در قلب او دیده
می شد . در بعضی از
نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت
که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود . مردم با نگاهی
خیره به او می
نگریستند و با خود فکر می کردند که
این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد .
مرد جوان به
قلب پیرمرد اشاره کرد و
خندید و گفت :" تو حتما شوخی می کنی .. قلبت را با قلب من مقایسه کن . قلب
تو تنها
مشتی زخم و خراش و بریدگی اس " درست است , قلب تو سالم به نظر
می آید , اما من
هرگز قلبم را با تو عوض نمی کنم . می دانی هر زخمی نشانه
انسانی است که من عشقم را به او داده ام . من بخشی از قلبم را
جداکرده ام و به او بخشیده ام . گاهی او هم بخشی از قلب خود را به
من داده است که به جای آن که بخشیده شده قرار داده ام . اما
چون
این دو عین هم نبوده اند , گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که
برایم عزیزند , چرا که یاد
آور عشق میان دو انسان هستند . بعضی وقتها
بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام , اما آنها چیزی از قلب خود به
من نداده اند . اینها همین شیارهای عمیق هستند . گرچه درد آورند
اما یاد آور عشقی هستند که داشته ام . امیدوارم که آنها هم روزی
باز گردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش
بوده ام پر کنند . پس حالا می بینی که
زیبایی واقعی چیست ؟؟"
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد . در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر
می شد به سمت پیر مرد رفت . از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با
دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد . پیر مرد آن را
گرفت و در قلبش جای داد
و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به
قلبش نگاه کرد . دیگر سالم نبود اما
از همیشه زیباتر بود . زیرا که عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود .
نوشته شده توسطآرمان در دوشنبه 17 اردیبهشت1386 ساعت 20:7 |
لینک ثابت |
باز هم عاشقانه های من
تو رفتی و من هستم
همان دیوانه ی دیروز
همان مردی که می دیدی
ولی هرگز نفهمیدی
گاهی باید جدایی را پذیرفت و دم نزد
گاهی تنهایی
تنها ترین چیزی است که انسان می خواهد
تنها خواهم ماند
مانند هر روز های دیروزم
فاصله تنها چیزی بود که من فهمیدم
و هر بار دور تر از قبل
من مسافری بیش نبودم
و زمان رفتن خیلی نزدیک تر از آن بود
که می پنداشتم
من نخواهم شکست
اما اندکی ترک خواهم خورد
باز هم امشب زير لب صدايت مي كنم
اشك مي ريزم دو چشمم را فدايت مي كنم
در نگاه خسته ات دنبال حرفي تازه ام
هرچه مي خواهي بگو من هم دعايت مي كنم
خسته اي طاقت نداري مي روي آخر سفر
طاقت اشكت ندارم پس رهايت مي كنم
رفته اي من مانده ام در انتهاي عشق تو
رفته ام قربان عكست جان به پايت مي كنم
نوشته شده توسطآرمان در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386 ساعت 12:13 |
لینک ثابت |
تنهایی

عشق مثل ابه .ميتوني تو دستت قايمش کني
اما اخرش يه روز دستتو وا ميکني ميبيني نيست
بي اينکه بفهمي پر از خاطرست.
نوشته شده توسطآرمان در سه شنبه 21 فروردین1386 ساعت 12:48 |
لینک ثابت |
فراموش می شوم...
فراموش می شوم
لحظه به لحظه
قرن به قرن
و جز چند پر افتاده
بر روی ایوان چشم هایت
چیزی از پرواز من
به یادت نمی اید
رفتن از منتهای
این غزل های پاییزی
رفتن از این سال های کبیسه ای
که هر بار جمعه های نارس را
به بار می نشیند
اما تو عزیز سبز پوش من
پنجره ی این شعر خا را ببند
پرده های فراموشی را بیاویز
فانوس را روشن کن
و کنار در بگذار
و به خاطر بسپار
که زمستان در راه است
و خاک این مرده هم
مثل همه ی مرده های دیگر
سرد سرد سرد.....
بقیشو نبینی از دست رفته
ادامه مطلب
نوشته شده توسطآرمان در چهارشنبه 15 فروردین1386 ساعت 17:17 |
لینک ثابت |